ما هر شب راس ساعت 23، برای شما یک داستان کوتاه میخوانیم.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
php/* */ ?>
ما هر شب راس ساعت 23، برای شما یک داستان کوتاه میخوانیم.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Copyright: © Arash Babayi/Mohammad Amin Chitgaran
یازده دقیقه نویسنده : پائولو کوئیلوبرگردان : کیومرث پارسای خوانش : آذین طالبی برای اینکه یک ساعت با مردی بگذرانم، 350 فرانک سوییس میگیرم. در واقع اغراق است. اگر در آوردن لباسها را حساب نکنیم و تظاهر به محبت و صحبت درباره مسائل پیش پا افتاده و لباس پوشیدن را، کل این مدت میشود یازده دقیقه رابطه جنسی! یازده دقیقه!! دنیا دور چیزی میگردد که فقط یازده دقیقه طول میکشد. به خاطر این یازده دقیقه است که در یک روز 24 ساعته (با این فرض که همه زن و شوهرها هر روز عشقبازی کنند، که مزخرف است و دروغ)، مردم ازدواج میکنند، خانواده تشکیل میدهند، گریه بچهها را تحمل میکنند، مدام توضیح میدهند که چرا دیر آمدهاند خانه، به صد تا زن دیگر نگاه میکنند با این آرزو که با آنها چرخی دور دریاچه ژنو بزنند، برای خودشان لباسهای گران میخرند و برای زنهایشان لباسهای گرانتر، به فاحشهها پول میدهند تا جبران کمبودشان را در زندگی زناشوییشان بکنند و نمیدانند این کمبود چیست. همین یازده دقیقه، صنعت عظیم لوازمآرایش، رژیمهای غذایی، باشگاههای ورزشی را میگرداند. و وقتی مردها دور هم جمع میشوند، برخلاف تصور زنها، اصلاً راجع به زنها حرف نمیزنند. از کار و پول و ورزش حرف میزنند. یک جای کار تمدن ما ایراد اساسی دارد!
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
صدای من نویسنده و خوانش : شادی عسکری فهلیانی تعداد شکلک ها و مربع هایی که روی کاغذ کشیدم تجمعی شدن از خط خطی های خودکاری که نمی داند از حرکت بعدیش چه می خواهد. لیوان را روی میز فروشنده گذاشتم و با صدایی که تصمیم گرفته بودم آروم تر از حنجره ام بیرون بدم، کارت بانکم را به دست فروشنده سپردم . برای چند لحظه از آن فضا دور افتادم . به این فکر کردم شاید وجود ندارم...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
دید و بازدید عیدنویسنده : جلال آل احمد خوانش : رهام ماهر- سلام. حضرت آقای استاد تشریف دارند؟ بفرمایید فلانی است.- ...صدای استاد از داخل اتاق بلند شد و از حیاط گذشت که با صدای کشیده می گفت: «آقای ... بفرمایید تو ... کلبه ی ... در ... ویشی ... که صاحب و دربون ... نداره.»- به به! سلام آقای من ! گل آوردی؛ لطف کردی؛ بیا جانم ! بیا بنشین پهلوی من و از آن بهاریه های عالی که همراه داری برایما بخوان، بخوان تا روحمان تازه شود. ما که فقط به عشق شما جوان ها زنده ایم ...- اختیار دارید حضرت آقای استاد، بنده د ... ر مقابل شما ؟! اختیار دارید.- نه نمیشه. به جان خودم نمیشه حتماً باید بخونی و گرنه روحم کسل میشه.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
مرحوم ژوزف پسر نویسنده و خوانش : محمدامین چیت گرانبه نام خدایی که اگر حضور داشته باشد و لحظه ای بدانم که هست ، نامش سرآغاز همه خوبی هاست . واقعیت دیگر داستان هایم داستان نیستند. شخصیت ندارند . تیپ هایش درجا می زنند. قصه ! اصلا معلوم نیست دیگر قصه اش چیست معلوم نیست از کجا شروع می شود و به کجا می رود و حتی کجا نقطه پایانش را می گذارم. داستان هایی که دیگر انگار حرف حساب ندارند...فهمیده ام که من هم آدمم! ...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
سبزه میدوننویسنده و خوانش : روشنک حیاتیچشمام رو که باز کردم چراغای دراز و بلندی بالای سرم چشمک می زدن . نور سفیدشون چشمم رو اذیت می کرد.خواستم سرم رو بچرخونم تا ببینم کجام. چون هر جا بودم خونمون نبود. خونه ما چراغ سفید چشمک زن نداشت. اصلا خونه ما برق نداشت. سرم درد می کرد و نمی تونستم گردنم رو تکون بدم. دهنم شور بود و خشک . هر کاری کردم ننه رو صدا کنم ، صدایی از گلوم در نمیومد...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
وودی آلن و من نویسنده : دبی میلمنبرگردان : نسیم توکلیخوانش : سمانه زنجانیوقتی درباره عطرش نظر دادم و پرسیدم چه عطری زده ؟ حس می گفت که مثله فابرژه بود ولی می دانستم که فابرژه نیست. بوی فابرژه را می شناختم . همه دخترها در دبیرستان همان را می زدند . آن بو نبود و خیلی هم فرق داشت. ما هم پروژه را به دست نیاوردیم ولی فکر آن عطر دست از سر من بر نداشت...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
داستان میز میز استنویسنده : پیتر بیکسلبرگردان : بهزاد کشمیری پورخوانش : سارا سرابمیخواهم داستان پیرمردی را تعریف کنم. داستان مردی که دیگر حتی یک کلمه هم حرف نمیزند. مردی که چهرهای خسته دارد. خستهتر از آنکه حتی بخندد و یا عصبانی بشود.او در شهر کوچکی، آخر یک خیابان یا نزدیک یک چهارراه، زندگی میکند. راستش تقریباً به زحمتش هم نمیارزد که او را توصیف کنم، همه چیزش مثل دیگران است. کلاهی خاکستری به سر دارد، شلواری خاکستری به پا و نیمتنه خاکستری به تن. زمستانها هم پالتوی بلند خاکستری میپوشد. گردن باریکش پوست خشک و چروکیدهای دارد و یقه سفید پیراهنش زیادی گشاد است...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
هر که شد محرم دلنویسنده و خوانش : سیامک سحرخیزبه خاطر میآورم سالها پیش-سال ِ دوّم ریاضی فیزیک ِ دبیرستان ِ دانش- گیر کرده بودم میان ِ هنر، حقوق و رشته های ِ مهندسی و در همان حال گیر داده بودم به فلسفه و عرفان! مثلِ همین حالا! که گیر کردهاَم میان ِ ماندن و رفتن! و گیر دادهاَم به خدا! آن سالها عشق و عطش َم خواندن بود!...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
عشق و دیوانگی نویسنده : ناشناس خوانش : رعنا غفاریاندر زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
ماهی و جفتش نویسنده : ابراهیم گلستانخوانش : مهرزاد زمردی نیامرد به ماهیها نگاه میکرد. ماهیها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. پشت شیشه برایشان از تخته سنگها آبگیری ساخته بودند که بزرگ بود و دیوارهاش دور میشد و دوریش در نیمه تاریکی میرفت. دیوارهی روبروی مرد از شیشه بود...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.