ما هر شب راس ساعت 23، برای شما یک داستان کوتاه میخوانیم.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
php/*
ما هر شب راس ساعت 23، برای شما یک داستان کوتاه میخوانیم.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Copyright: © Arash Babayi/Mohammad Amin Chitgaran
توی عالم خودم بودم و داشتم با خودم حرف می زدم. وقتی متوجه حرف زدن خودم با خودم شدم، بغض کردم . به خودم گفتم پسر ! چرا با خودت حرف می زنی توکه این طوری نبودی ؟ خودم گفت : نمی دونم ولی بالاخره منم باید با یکی حرف بزنم . منم باید خودمو تخلیه احساسی کنم. آخه تا کی تو خودم بریزم...داستان "داستان من با خودم"نویسنده و خوانش : امین برهان
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
اصلا به نظر مشکوک نمی یومد. اگه کسی دست بند های دور دستشو نمی دید، هیچ حدسی نمی تونست در موردش بزنه . در باز شد و یه نفر با دوتا لیوان و یه پرونده خاکستری رنگ ، روبروی او نشست. از شکل و شمایلش معلوم بود که پلیسه. یکی از لیوان ها رو به سمتش هل داد اما او کوچکترین حرکتی نکرد. فقط به دستاش که وسط میز گره کرده بود نگاه می کرد . بلاخره صبر پلیس تموم شد و گفت : خوب شروع کن . برای چی اون کار رو کردی . کدوم آدم می تونه انقدر مریض باشه که بتونه همچین کاری بکنه ها؟ ....داستان "مرد نامرئی"نویسنده : پارسا گلدارخوانش : امیر عطرچی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
جووانی بوکاچیو یکی از چهرههای برجسته تاریخ ادبیات ایتالیا است. او را در کنار دانته یکی از اصلاحگران زبان ایتالیایی میدانند. بوکاچیو همچنین از مقامات دولتی فلورانس بود و فضای بسیاری از داستانهایش در این شهر میگذرد."شاهین" داستان مردی ثروتمند است به نام فدریکو که از دیرباز دلباخته بانویی است و در گذرزمان فقیر می شود و تنها دارایی با ارزشش یک شاهین است که همین پرنده باعث دیدار مجدد فدریکو با آن بانو می شود. اینکه چرا شاهین باعث این دیدار مجدد می شود و چه بر سر شاهین و فدریکو می آید را در این داستان زیبا بشنوید...داستان "شاهین"نویسنده : جووانی بوکاچیوبرگردان : محمد قاضیخوانش : شبنم حاتمی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
وای ! چه زیباست! او در آنجا به انتظار من و من در اینجا به انتظار او! در تمام موارد مانند هم عمل می کنیم بی شک نیمه گمشده یکدیگریم!داستان "درکوچه کسی نبود"نویسنده و خوانش : سیامک احمدی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
یک روز صبح مرا اعدام کردند. بهار بود یا زمستان نمی دانم . به هر حال یک وقتی مرا اعدام کردند. گناهم رفاقت با تمساحی استثنائی بود . تمساحی آفریقایی که گریه نمی کرد. فرمانده سعی کرد اخم کند ولی باور کنید آدم خوشرویی بود. طوری فریاد کشید : آتش! که من به دل نگرفتم ...داستان "اعدام"نویسنده : حسن تهرانیخوانش : سارا آراسته
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
رو می کنه به مادرم که : این پسره سر من داد می زنه می بینی؟ مادرم گفت داره از شما سوال می پرسه . 10 بار پرسیده جواب ندادی. سه سال پیش رفتیم شنوایی سنجی و یه سمعک درجه یک براش گرفتیم که بعد مدتی استفاده نکرد و گفت گوش های خودم مگه چشه ؟ هیچ چیش نبود . فقط سنگین بود . بیشتر وقت ها هم هیچی نمی شنید . ناچار بودیم داد بزنیم و وقتیم که داد می زدیم می گفت : چرا سر من داد می زنین؟ به مادرم می گفت یه چیزی به این پسره بگو. آخه آدم سر پدرش داد می زنه ؟ بعد اشک توی چشماش جمع می شد و از محبت هایی که به من کرده بود حرف می زد...داستان "بابام"نویسنده : جعفر مدرس صادقیخوانش : پردیس پرتو
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
بی شرف به صورت خونی مامان خیره شد و فکر کرد دنیا از حرکت وایستاده. مامان در حالی که گریه می کرد بغلش کرد و گفت مردا همشون بی شرفن ! همشون بی شرفن! ولی تو وقتی بزرگ شدی کاری که بابات با من کرد ، با هیچ زنی نکن خوب؟ با هیچ زنی. وقتی بزرگ شدی مثل بقیه مردا بی شرف نباش. پسر همون طور که به صورت خیس و کبود مادرش خیره شده بود، فکر کرد هیچ وقت ، هیچ وقت حتی اگه بمیره هیچ زنی رو نمی زنه. هیچ وقت بی شرف نمی شه! ...داستان "بی شرف"نویسنده و خوانش : علیرضا ایرانمهر
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
مکالمه تلفنی پدری که فردای صبح عروسی دخترش با خانه آن ها تماس می گیرد و دامادش را متهم می کند که باعث آزار دخترش شده و او الان برگشته خانه پدری . در حالی که داماد ادعا می کند که او الان روی تختش خوابیده است! ادامه مکالمه را در داستان بشنوید...داستان "دلم سنگین زبانم تلخ"از مجموعه داستان "سمت تاریک کلمات"نویسنده : حسین سناپورخوانش : سعید کمیجانی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
آنیون گفت خوب خوردی ؟ خانم معلم به اونم یه جریمه نوشتنی داد. آنیون به قدری جا خورد که حتی گریه هم نکرد. خانم معلم شروع کرد به یکی یکیمون جریمه دادن . هممون می بایست یه عالمه جریمه می نوشتیم. دست آخر به ما گفت : حالا باید خودتون تصمیم بگیرید که آروم باشید یا نه . اگر بچه های خوبی باشید ، جریمه هاتون رو می بخشم. بسیار خوب حالا حرکت نکنید. یه لبخند قشنگ بزنید تا آقا ازمون یه عکس قشنگ بگیره...نویسنده : سامپه گوسینی برگردان : ویدا سعادت خوانش : ملیحه شبانیان
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.