ما هر شب راس ساعت 23، برای شما یک داستان کوتاه میخوانیم.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
php/* */ ?>
ما هر شب راس ساعت 23، برای شما یک داستان کوتاه میخوانیم.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Copyright: © Arash Babayi/Mohammad Amin Chitgaran
می نویسم حسین تو میایی پیش چشممنویسنده و خوانش : امیر پروسنانیکی تو خیابان فریاد می کشد مظلوووووم . باقی جواب می دهند حسیییییین.یک جمله ات مدام میاد جلوی چشمم : "اگر دین نداری آزاده باش!"زیر بارون رشت...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
شال نویسنده : علیرضا روشنخوانش : حمیدرضا دانشرابطه بین یک مرد و زن و گفتگوی آن دو.مرد ایستاده بود . روبروی زن که ایستاده بود ، ایستاده بود. زن شالش را جابه جا می کرد. بی دلیل. باد نمی آمد . شال روی سرش عقب نمی رفت که بخواهد جلو بکشد یا عقب بکشد. اما زن شال را روی سرش جابه جا می کرد. موها و گردنش معلوم می شد. گوش هاش معلوم می شد...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
داستان بلال فروشنویسنده و خوانش : علی اکبر شیرازیمردی داستان زندگیش از زمانی که در کودکی بلال فروشی می کرد و پیش پدرش کار می کرد را تا زمانی که پدر پیرش را به تفریج می برد در حالی که خودش مردی جا افتاده شده است بازگو می کند...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
داستان " قشنگترین شعر دنیا "نویسنده : زهره_شعبانیخوانش : آذین_پیشوااین داستان روایت دختربچه ای بازیگوش است که خاطره جالبی با دستفروش وانتی محله اشان دارد . او که شوق بسیاری برای صحبت کردن با بلندگوی رجب (دستفروش وانتی ) داشت نقشه ای می کشد اما برای خودش و مادرش و رجب دردسر ساز می شود...https://t.me/dastaneshab
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
طشت خون نویسنده اسماعیل فصیح گوینده افسانه فتاحیدر فضای تهران عهد ناصرالدین شاه، عشق به نور و کمال هنری ، در تقابل با جهل و کین، سرنوشتی تلخ و مرگبار می یابد و "کمال" ، قهرمان جوان داستان ، متعاقب پاره شدن تابلوهایش به دست عمال حکومت قاجار، با بریدن رگ های گردن به مرگ می رسد. طشتی از خون میراثی است که هنرمند کمال طلب در جامعه متحجر و هنرستیز از پیش کسوتان خود به ارث می برد و از خود باقی می گذارد و پدر "کمال" ، در واکنشی نمادین ، با سر کشیدن خود درون طشت ، کمال هنری فرزندش را به آیندگان منتقل می سازد.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
یکی بود یکی نبودپس از اتمام کار دومم خسته سوار اتومبیلم می شوم و قصد دارم به سمت منزل حرکت کنم.سوییچ را که گرداندم چشمم به آمپر بنزین افتاد. چراغش چند ساعت پیش روشن شده بود. آهی کشیدم و با خودم گفتم . پمپ بنزین اتوبان یادگار بنزین می زنم. عادت به استفاده از کولر ماشین ندارم و به جای آن همیشه شیشه ماشین را پایین می کشم...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
یکی بود یکی نبودسوزن گرامافون گیر کرده. سرم را برمی گردانم . از پشت پنجره با شیشه های دودی آسمان را می بینم که چقدر به من نزدیک است و من در این طرف پنجره بر روی صندلی آرام نشسته ام و اسلحه ای را به سمت قلبم نشانه رفته ام. چند لحظه بعد به آرامی ماشه اسلحه را می کشم ...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
یکی بود یکی نبودقوانین حمل سلاح نویسنده : الکس برانبازیگران : محمود سرمدی ، مریم محمودیصدابردار و افکتور : سیامک شاه کرمیداستان درباره پلیسی مضطرب به نام لیسا است ...https://t.me/dastaneshab
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
یکی بود یکی نبودحتی وقتی می خندیم ما چهار زنیم وقتی دور هم جمع می شویم ، می توانیم بخندیم حتی اگر غمگین باشیم . ما رژلب و پودر صورتمان را به یکدیگر تعارف می کنیم و در آینه کوچکی که دست به دست می گردد به خودمان نگاه می کنیم . حرف های ما از بچه هایمان شروع و به مردهایمان ختم می شود. همین است که صدایمان اول نرم و لطیف است و آرام آرام خشن و خشن تر می شود. ما با لذت زیاد از خیانت هایمان می گوییم! ...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
یکی بود یکی نبودشلوارهای وصله دار غم و شادی با هم مسابقه داشتند. حیاط مدرسه غرق در خنده و گریه بود. شاگردی که از دالان مدرسه می گذشت ، لب و لوچه اش آویزان بود اما وقتی به حیاط می رسید موج شادی بچه ها محاصره اش می کرد و آن وقت او هم مثل بچه ها می خندید . ماجرا چه بود؟ آقای ناظم صدبار گفته بود کت و شلوار بپوشید اما کسی گوش نمی داد...
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.