ما هر شب راس ساعت 23، برای شما یک داستان کوتاه میخوانیم.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
php/*
ما هر شب راس ساعت 23، برای شما یک داستان کوتاه میخوانیم.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Copyright: © Arash Babayi/Mohammad Amin Chitgaran
گفتم مبادا سرما بخوری ؟ اما به فکر خودم بودم . این من بودم که گرما می خواستم . گرمای او را! ...داستان "برکه من"نویسنده : حسین سناپورخوانش : زهره زنگنه
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
آدم ها در زندگیشان لحظاتی را تجربه می کنند که عجیب سخت می گذرد. آن قدر سخت که دیگر نمی توانند با کسی حرف بزنند. از سر ناچاری لیست تماس ها و مخاطبین تلفن های همراهشان را جستجو می کنند و هیچ کس نیست! نه . هیچ کس نیست . و بعد ناخوداگاه پرت می شوند میان هرازلوی درونشان و هیچ کس هم نمی فهمد در جواب پرسش دیگران از آن ها که حالشان را می پرسند، مجبورند سری به نشانه تایید این که حالشان خوب است تکان بدهند و سعی می کنند چشم هایشان را مخفی کنند تا کسی آن ها را نبیند...داستان "شراب خانه"نویسنده و خوانش : محمدامین چیت گران
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
من چشم هایش را می فهمیدم و خوب می دانم تمام وزن این زندگی را یک نخ پوسیده تحمل می کند. نخی که هر لحظه ممکن است با جمله ای پاره شود و زندگیمان را شبیه یک کریستالی که بر روی زمین سخت می افتد ، رها کند تا به هزار تکه تقسیم شود. وبرای همیشه رفتن و باز نگشتن و برای پاره کردن این نخ چه فرصتی بهتر از الان! ...داستان "انگار من نیستم"نویسنده و خوانش : کورش محمدی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
مردی که فقط چند ماه از عمرش باقی مانده ، امیدوار است انسان های نیکوکار و خوب از دخترش نگهداری کنند. 6 ساله چشمان آبی ، موهای بور فری ، فقط اشخاص معتبر. همان طور که ویل انتظار داشت ، خانم و آقایی با اتومبیل بسیار بزرگ و شیک آمدند. لباسهایشان هم همانطور که ویل انتظار داشت ، فاخر و گران بها بود. با خودشان دختر کوچکی هم آورده بودند که با خوشحالی داد زد: این قراره خواهر من بشه ؟ ..داستان "ویل"نویسنده : زونا گیلخوانش : سلیمان جهان بخشی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
با شتاب از ماشین پیاده شد و به سمت چهارراه دوید و دست هایش را به نشانه ایست بالای سرش تکان داد و فریاد ولی هیچ کس او را نمی دید. انگار وجود نداشت! بعد از مدتی تکرار این کار خسته شد و برگشت و به ماشینش تکیه داد.داستان "بیداری"نویسنده و خوانش : مهرداد بخارایی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
بعد با خودش گفت وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد. بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید. و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود...داستان "دو روز مانده به پایان جهان"نویسنده : عرفان نظرآهاریخوانش : فائزه تاج فرد
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
البته هجوم این افکار اتفاقی نیست. ترجیح میدهم آن را نوعی هوشیاری بنامم. چون یکدفعه چیزی از تجربه های خفته قدیمی در ذهنم بیدار شد. تجربه های حسی و تصویری از زمانی که بیست و چند ساله بودیم و برای گردش کنار دریا می رفتیم . تقریبا مثل حلقه فیلم از اتفاقاتی که یادم نمی آید فیلمبرداری شده باشد. جالب این که فیلم صامت نیست. چون صدایت را هم می شنوم. صدای خنده و حرف هایت در گوشم می پیچد. صدای باد و آواز پرندگان را هم می شنوم. علاوه بر آن بوی موهای بلند سیاهت را هم استشمام می کنم. بوی دریا و بوی تو ...داستان "قصری در پیرنه"نویسنده : یاستین گوردربرگردان : مهرداد بازیاریخوانش : مریم تقی زاده
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
انقلاب که شد در سالن های تئاتر رو بستن و ما رو انداختن بیرون. مام از اون موقع با زباله های آتیشی که تو دلمون روشن شده بود، صورتمون رو سیاه کردیم و شدیم حاجی فیروز . سیاهی صورت زد به دلو سیاهی دل زد به زندگیمون . هرکی مارو می بینه فکر می کنه از دل خوشه که داریم بین این ماشینا تو این ترافیک لعنتی بالا و پایین می پریم. بگذریم . دلم برای صدای فرهاد تنگ شده...داستان "گردنبندی ممتد به سقف"نویسنده و خوانش : مهرشاد قصابی فرد
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
گفتم اگه آدم به همین سادگی ، فقط با چندتا اصل کلی در همه جعبه های دنیا رو باز کنه که دیگه زندگی فایده ای نداره ، جذابیتی نداره ، کلا فکر کنم برای همینه که زندگیاتون تو اروپا انقدر بی مزه است. خلاقیت نداره . خواهرم گفت پس باید مثه شماها تو ایران هر روز برای هر کار ساده ای کلی آدرنالین ترشح کنم؟! عزیزم من سلامتی قلبم و دوست دارم...داستان “شکلات با شراب تلخ"نویسنده و خوانش : علیرضا ایرانمهر
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
شب اول که ابراهیم نیامد ، تا صبح خواب به چشمش نیامد و هی از این دنده به آن دنده شد. تا سپیده صبح که هول هولکی پاشد احمدی و ممدی رو به زور از جا بلند کرد. یکی یک تکه نان داد دستشان . چادرش را انداخت سرش و تا سر پل تجریش برسد، همه اش را دوید. تو اتوبوس که نشست تازه به صرافت افتاد که یکی از بچه ها می توانست روی زانویش بنشیند و یکیم کنارش بایستد! اصلا زن جماعت کم عقل است. کاش خدا زن جماعت را اصلا خلق نمی کرد!!!...داستان “مردی که برنگشت"نویسنده : سیمین دانشورخوانش : نوشین فراحمدی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.